آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

170.آمیتیس غرغرو!

1392/3/29 21:39
نویسنده : مامان آرام
267 بازدید
اشتراک گذاری

واااااااااای امروز رسما دیوونه شدم:( انقدرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر غر زدی که دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار:( پس فردا تولد آنیتا ئه و فردا مهمونی داریم ... مامان هنوز کادو نخریده بود و گفت بیا با هم بخریم:دی منم که یه چیز میخرم برای آنیتا در آخر میشد برای آمیتیس:دی خرید رو گذاشتم به عهده ی مامان ... گفتیم بریم الماس خرید کنیم ... رفتیم و چیزی که خوشمون بیاد و بدرد اون بخوره نیافتیم ... رفتیم ناهار و چون استامینوفنت رو یادم رفته بود بیارم رفتم از داروخونه بگیرم که فقط ایرانی داشت ... میخواستم بهش بدم یه ذره چشیدم عیییین زهرمار ... دادم به بچه و هر چی از صبح خورده بود بالا آورد طفلی:( من بچه بودم دو تا شربت داشتم که بهشون میگفتم شربت شیرینه - سالبوتامول - و شربت تلخه - تئوفیلین - این قشنگ مزه ی شربت تلخه بود:( طفلی بچه م:(

بعدش رفتیم هفت حوض ... تا الان تو کالسکه انقدر غر نزده بودی! یعنی یه کله گفتی اِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ تا برگشتیم:( دلم میخواست همه ی مردم رو بزنم:دی یعنی داغون بودما! بعد رفتیم پاساژ گلستان هروی و من و آمیتیس نشستیم تو ماشین و مامانی و بابایی رفتن براش کادو خریدن بالاخره! بعد رفتیم بنی هاشم پیش آقا مهرداد و ازش دستمال مرطوب گرفتیم چون تموم شده بود یعنی آخریش رو امروز برداشتم! همین دیگه! الان مخم سرشار از غر ه!!! الان دیدم دندون ه از توی تاول پیداس:) مبارکه مامانی:*

امروز رفته بودی دم ایوون مامانی اینا و هی خودتو میمالیدی به زمین ... داد زدم آمیتیس ! برگشتی میگی چیه؟:))))))))))))) 2 ساعت داشتم میخندیدم:))

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

زهرا
30 خرداد 92 0:03
دقیقا من هم !

امروز هم ما رفتیم مولودی ...

قبل از رفتن کیان انقدر غر زد که به مرز جنون رسیدم !


طفلکیا درد دارن اینجوری میکنن
فرناز مامی علی
30 خرداد 92 0:36
عزیییییییییییییییزمی ...اخه اوت غرت چیه این خنده چی ؟

وای ارام تو رو خدا بجه روبیار ببینمش


ایشالا خاله جون
tahmin
30 خرداد 92 11:26
چییییییییییییییییییییییه ؟

:دی
هانی
30 خرداد 92 11:45
خاله مبارک باشه دندون جدید
الهی زودتر این دندون ها در بیان راحت شی ...
با این داروهای بد مزه اشون انگار نه انگار واسه بچه هاست....
قربون حرف زدنت


بوووووووووووووووس
صدی
5 تیر 92 0:22
سلام ناز خاله دندونات مبارک باشه گلم

ایشالله زودتر این دندون ها در بیان راحت شی



مرسی خاله جون
سعیده ، مامان هومان
9 تیر 92 16:25
آرام جون یه چیز جالب پیدا کردم البته برای من جالبه ، اینکه : من با دختری به نام مریم دوستم که توی بیمارستان صارم وقتی که حامله بودیم با هم آشنا شدیم، اونوقت یه روز مریم داشت از دوستاش و تجربه هاشون حرف می زد که اسمش آرام بود..و خونه شون مینی سیتی بود....چند روز پیش داشتم وبلاگ سام پسر مریمی رو می دیدم که دیدم آرام براش پیام گذاشته ...امروز که داشتم این مطلبتو می خوندم با دیدن الماس و هروی گفتم ای پس خونشون نزدیک خونۀ منه و ناگهان متوجۀ شدم وووووواااااوووووواااااآرام دوست مریم، آره درست حدس زدم ؟؟؟؟؟

واقعا با مريم بودى؟ چه بامزه! چقدر دنيا كوچيكه